قصه ی کره اسب سیاه
هر وقت از مکتب به خانه می آمد به طویله ی اسب ها می رفت و کره سیاه را نوازش می کرد. این کره اسب از کره اسب های دیگر تفاوت بسیاری داشت. زیرا که هم از غیب خبر داشت و هم می توانست کارهای خارق العاده انجام دهد و هیچ کس جز پسر پادشاه این راز را نمی دانست. زن دوم پادشاه در این فکر بود که پسری به دنیا بیاورد تا جانشین و ولیعهد شود. و برای از بین بردن شاهزاده نقشه های مختلف می کشید. یک روز در غذای شاهزاده سم ریخت تا او را بکشد. شاهزاده از مکتب که آمد طبق عادت همیشگی خود به طویله ی اسب ها رفت. وقتی پیش کره اسب سیاه رفت .کره اسب ماجرای غذا و سم را برای شاهزاده تعریف کرد و گفت:«زن پدرت در غذایت سم ریخته است» شاهزاده وقتی به قصر رفت و بر سر سفره نشست از غذایی که جلوی پدرش بود تناول کرد و غذای خود را نخورد. چند روزی از این اتفاق گذشت و زن دوم پادشاه در تعجب و حیرت فرو رفته بود و در فکر راه چاره ای دیگر برای کشتن شاهزاده افتاد آمد و دستور داد چاهی عیق بکنند و در ته چاه نیزه و شمشیر بگذارند و روی چاه را بپوشانند دوباره پسرپادشاه از مکتب که آمد یکسره به سوی طویله ی اسب ها رفت و دید که کره اسب ناراحت و غمگین است گفت:«کره اسب دوباره چه شده؟ چرا ناراحتی؟» گفت:«امروز زن پدر تو چاهی کنده و روی آن را پوشانده مخصوصاً آن را سر راه تو کنده که در آن بیافتی».
این بارهم شاهزاده از مرگ نجات پیدا کرد. یک روز که پسر پادشاه به طویله رفته بود تا به کره اسب علوفه بدهد زن پادشاه بدون آن که شاهزاده متوجه شود وارد طویله شد و فهمید که این کره اسب حرف می زند و اوست که به شاهزاده کمک می کند. بعد آرام و بی سرو صدا از طویله خارج شد. به این فکر افتاد که من باید اوّل این کره اسب مزاحم را از بین ببرم و بعد پس شاه را. به همین منظور خود را به بیماری زد و به پزشک هم رشوه داد تا پزشک به شاه بگوید تنها راه خوب شدن زن پادشاه و داروی او این است که از گوشت کره اسب سیاه بخورد و تنها راه علاج او این است. پزشک هم این کار را کرد ولی پادشاه می دانست که تنها پسرش چه علاقه ی شدیدی به این کره اسب دارد و رغبت نمی کرد دل پسرش را بشکند و این کار را نمی کرد. امّا زنش هر روز بیش از روز قبل خودرا به تمارض می زد تا بالاخره شاه تصمیم گرفت کره اسب را بکشد. در آن روز پسر پادشاه نزد کره سیاه رفت کره اسب گفت:«امروز می خواهند مرا بکشند چون به مکتب رفتی به شیهه ام گوش بده زیرا وقتی که خواستند افسارم را باز کنند یک شیهه می کشم و هنگامی که از طویله بیرونم آوردند شیهه ی دیگری می کشم و چون خواستند مرا بخوابانند تا بکشند سومین شیهه را خواهم کشیددر این موقع فوراً خود ت را به من برسان چون اگر تاخیر کنی مرا خواهند کشت و کار از کار خواهد گذشت در همان روز وقتی که شاهزاده به مکتب رفته بود به غلامش دستور داد که کره اسب سیاه را بکشید. وقتی افسارش را باز کردند اسب شیهه کشید پسر شاه در مکتب صدای شیهه ی اسب را شنید خواست که فوری به خانه بیاید ولی معلم مکتب اجازه نداد چون زن پادشاه به او دستور داده بود وقتی که کره اسب را از طویله بیرون کشیدند شیهه ی دیگری کشید باز هم شاهزاده خواست از مکتب به خانه بیاید امّا دوباره معلم اجازه نداد. همین که خواستند کره اسب را بخوابانند سومین شیهه را سر داد پسر پادشاه فوری از جا پرید و به طرف معلم رفت و منقل آتشی که در جلو او بود برداشت و محکم بر سر معلم کوبید. بعد مقداری آب نبات که در جیب داشت در جلوی بچه های کلاس ریخت تا مانع رفتنش نشوند و سریع از درگاه مسجد خارج شد و چون باد به طرف خانه دوید. و فوری به آنجا رسید فریاد زد دست نگهدارید و از پدرش خواهش کرد تا اجازه دهد برای آخرین بار بر کره اسب سوار شود. و قدری با آن بتازد بعد آن را بکشند. پدرش موافقت کرد و دستور داد تا کره اسب را برایش زین کنند.
چون کره اسب را زین کردند. پسر پادشاه بر آن سوار شد چند قدمی حرکت کرد سپس روی به پدر کرد و همه ی کارهایی را که زن پادشاه کرده بود را به پدر خود گفت. بعد چیزی در گوش کره اسب گفت و همچون تندبادی از آنجا رفت و ناپدید شد شاهزاده رفت و رفت تا از کشور پدر خود خارج شد و وارد کشور دیگری شد پشت باغی توقف کرد و از کره اسب پیاده شد در این موقع کره اسب به او گفت:«یک تار مویم را بکن و نزد خود نگه دار و هر وقت که به کمک احتیاج داشته باشی آن را آتش بزن تا فوری پیش تو بیایم. پسر پادشاه تار مویی از کره اسب کند و کره اسب از آنجا رفت و شاهزاده خود را به شکل یک کچل درآورد و نزد باغبان باغ رفت. و گفت:«اگر کارگری برای باغت می خواهی من حاضرم برایت کار کنم.» باغبان قبول کرد. شاهزاده در باغ مشغول به کار شد. بعضی روزها که باغبان به باغ نمی آمد پسر پادشاه موی کره اسب را آتش می زد و کره اسب هم فوری می آمد . شاهزاده بر کره اسب سوار می شد و کمی تاخت و تاز می کرد پس از مدتی یک تار موی ازاسب می کند کره اسب می رفت . شاه آن کشور هفت دختر داشت. یک روز دختر کوچک پادشاه از پنجره قصر که رو به باغ بود داخل باغ را نگاه می کرد که ناگهان آن جوان رادر باغ دید که سوار بر یک اسب سیاه می تازد. دختر پادشاه هر روز از کنار پنجره شاگرد باغبان را می دید و همه ی ماجرا را مشاهده می کرد. کم کم از شاگرد باغبان خوشش آمد و به او علاقه مند گردید.
تا این که روزی فرار رسید که همه ی دختران پادشاه باید برای خود شوهر انتخاب کنند. در آن روز جوانان زیبا و شایسته ی شهر را در میدان بزرگ شهر جمع کردند. برای این که دختران پادشاه هر کدام زوج مناسب خود را انتخاب نمایند. هفت نارنج هم به دست هفت دختر شاه دادند تا هر جوانی را که می پسندند نارنج در دست خود را به دست آنها بدهند. شش دختر شاه شش پسر عموی خود را انتخاب کردند امّا دختر کوچک شاه هیچ یک از آن جوان ها را نپسندید. شاه گفت:«آیا از جوانان شهر کسی هست که در اینجا حاضر نباشد؟» گفتند:«همه ی جوانان شهر در اینجا هستند.» جز یک جوان کچل که کارگر باغبان است شاه گفت:«او را حاضر کنید.» چون کارگر باغبان را به میدان شهر آوردند. دختر کوچک شاه نارنج خود را به دست اوداد پادشاه از این کار خشمگین شد.چون به قصر رفت دستور داد آن دختر را بکشند. وزیر شاه شفاعت کرد و گفت:«اورا نکشید ولی از قصر شاهی اخراجش کنید.» شاه خواهش وزیر را پذیرفت و دختر را از قصر بیرون کردند. او هم به ناچار نزد کارگر باغبان رفت. چند روزی گذشت و پادشاه از ناراحتی و حسرت نابینا شد. و از همه ی نقاط کشور پزشکان ماهر را به قصر آوردند. تا پادشاه را معالجه کنند. در این میان پزشکی کارآزموده گفت:«داروی چشم شاه آب کله ی آهو است.» شش داماد شاه داوطلب شکار و آوردن آهو شدند ولی متوجه این نکته نگردیدند که پزشک گفته بود داروی چشم شاه در آب کله آهو می باشد.
و از آن طرف کارگرباغبان از این مطلب آگاهی حاصل نموده بود. موی کره سیاه را آتش زد وقتی کره اسب آمد قضیه را به او گفت .کره اسب شاهزاده را به بیابان برد. هر چه آهو در آن دشت بود را جمع کرد. و گفت:«سر و وضع خود را هم مانند شاهزادگان مرتب کن تا در این موقع مانند شاگرد کچل باغبان نباشی». شش داماد شاه هرچه گشتند آهوی را ندیدند تا به جایی رسیدند که دیدند خیلی آهو جمع آمده اند. و پسر پادشاه و کره اسب سیاه هم در میان آنها بودند. شاهزاده به شش داماد گفت: «در پی چه چیزی هستید؟» گفتند:«ما در پی آهو می گردیم» شاهزاده گفت:«این آهوان همه در مالکیت من هستند و شما نمی توانید از این آهوان ببرید.» گفتند:«هر چه پول بخواهی به تو می دهیم و تو در عوض یک آهو به ما بده.» شاهزاده گفت:«من به پول یا طلا احتیاجی ندارم.» آنها گفتند:«پس چه می خواهی؟» شاهزاده گفت:«من یک آهوی بدون سر به یک شرط به شما می دهم و آن شرط این است که برپشت کتف هر یک از شما مُهر بندگی بزنم.» دامادهای پادشاه به یکدیگر نگاه کردند و شرط را قبول کردند گفتند:«کسی که لباس ما را پایین نمی آورد که مهر بندگی ما را ببیند.» و در عوض داروی چشم پادشاه را می گیریم و می رویم.» شاهزاده هم بعد از این که مهره غلامی بر کمر آنها کوبید آهویی را سر برید و لاشه بدون سر آهو را به آنها داد. آنها هم لاشه را به شهر آوردند و از گوشت آن آب گوشت درست کردند. و به شاه دادند امّا هیچ سودی برای شاه نداشت. از آن طرف شاهزاده کله ی آهو را پخت و آبش را به دختر کوچک شاه داد و گفت:«این آب را به قصر پدرت ببر و بده تا او از آن بخورد. زیرا که داروی چشم پدرت آب کله ی آهو است.» دختر گفت:«چگونه نزد پدر بروم من را که به قصر راه نمی دهند. و او از حسرت دوری من نابینا شده» شاهزاده به دختر کوچک شاه گفت:«به نزد همان وزیری بر که تو را شفاعت کرد تا او پدر را راضی کند.» دختر آب کله را برداشته و به قصر شاه نزد وزیر رفت و از وزیر خواهش کرد که پدرم را راضی کن تا با او ملاقات کنم من کمی آب کله آورده ام تا او بخورد و چشمانش دوباره بینا شود. وزیر هم موضوع را به شاه گزارش داد. امّا شاه خشمگین و عصبانی شد و گفت:«من از حسرت این دختر کور شدم چگونه آب کله ای که او درست کرده را بخورم؟» وزیر بر خواهش خود افزود و گفت:«چه ضرر دارد اگر این را هم آزمایش کنی.» شاه پذیرفت واز آب کله ای که دخترش آورده بود میل کرد و با خوردن آن دوباره بینایی خود را بدست آورد و دوباره هم خورد تا چشمش کاملاَ خوب شد. شاه به دخترش گفت:«این آب کله را چگونه تهیه کرده ای؟» دختر گفت:«آن را همان شاگرد باغبان که من به شوهری انتخابش کردم تهیه کرده است.»
شاه دستور داد تا شاگرد باغبان را حاضر کردند و او را به قصر آوردند امّا او این بار با قیافه ی واقعی خود آمد با گیسوان زیبا و لباس شاهزادگان بر تن داشت. شاه گفت:«به خاطر خدمتی که کرده ای تو را به دامادی می پذیرم» شاهزاده گفت:«من یگانه فرزند پادشاه کشور همسایه هستم.» و سرگذشت خود را به طور کامل برای شاه بازگو کرد. و گفت:«من به شرط دامادی شما را می پذیرم و آن این است که من شش غلام در کشور شما دارم باید دستور دهید تا آن شش غلام مرا بیاورند.» شاه گفت:«غلامان تو کجا هستند؟» شاهزاده اشاره به شش داماد شاه کرد و گفت:«این شش غلام من هستند.» شاه گفت:«این جوانان پسر برادران و دامادهای من هستند» شاید تو دچار اشتباه شده باشی. شاهزاده گفت:«خیر شاه من اشتباه نمی کنم و برای حرفم مدرک و دلیلی دارم.» شاه گفت:«مدرک تو چیست؟» شاهزاده گفت:«بر روی کفل هر شش نفرشان مهر غلامی زده ام تا با دیگر مردمان اشتباه نشوند.» به دستور شاه شلوارهای آنها را پایین کشیدند و مهر غلامی را بر کفل شش نفرشان دیدند.»
شاه در همان لحظه تاج شاهی را بر سر شاهزاده گذاشتند زیرا خودش هیچ پسری نداشت و دختر کوچکش را به او داد. و دامادهای دیگر شاه به همراه زنان خود از کشور خارج شدند پدر شاهزاده هم در آن مدّت که پسرش را از دست داده بود و فهمیده بود که همسرش عامل اصلی بوده دستور داد زن را بکشند و خودش هم در فراق و دوری فرزندش آن قدر روزها و شب ها گریه کرد تا کور شد و پس از مدّتی از دنیا رفت. شاهزاده به پادشاهیرسیدوچنان قوی شد که علاوه برسرزمین خودکشوراباواجدادی خودش را نیزدر اختیار گرفت و پادشاه دو کشور شد.
شبیه این قصه با کمی تفاوت در کتاب قصه های مردم فارس نیزوجوددارد.
باسلام و درود فراوان به شما بازدیدکنندگان این وبلاگ اینجانب